رویای خیس

تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبت

تبلیغات تبلیغات

هرچی ایشان بگن

ولی باید در تاریخ ثبت کنن یک موسسۀ آموزش عالی غیرانتفاعی کوچک در یک شهرستان برای یک درس پروژۀ مقطع کارشناسی به بهانه های واهی دانشجوهاش رو اجبار به ارائۀ مقاله کرد تا نمره شان از ۱۸ محاسبه نشه و از طرفی برای همون نمرۀ ۱۸ هم بدون اعلام قبلی به ایشان با این توجیه که دفاع از پروژه واجبه و چون مهلت دفاع از پروژه! گذشته الزام به ارسال همون مقاله به یک کنفرانس و گرفتن تاییدیه اش دارن تا همون نمره به علاوۀ کار پژوهشی که ترجمۀ تخصصی و کامل یک مقالۀ خارجی سی چهل
ادامه مطلب

آن فایل اکسل

یک فایل اکسل درست کرده ام و ریزبرنامه های معمول هفتگی ام را در آن ریخته ام. یک فایل اکسل با کلی ردیف و ستون. زیر هر ستون که مربوط به یک برنامه ی مجزاست(مثلن داستان خواندن یا نوشتن)، سقف انتظارم را برای هفته ی پیش رو نوشته ام و در انتهای هرروز عملکردم را برای هر یک از موارد لیست می نویسم. مثلن چند صفحه داستان خوانده ام. چند دقیقه ورزش کرده ام. حتا چند لیوان آب خورده ام. بازی جالبی ست. تازه یاد گرفته ام که ارزیابی عملکردم را اگر هفتگی انجام بدهم، نتیجه قابل
ادامه مطلب

رفتنش ناباورانه

چه خوشمون بیاد چه بدمون بیاد باید بپذیریم وقتی یکی از والدینت ته تغاری خونوادشه جوری که با برادر یا خواهر بزرگترش بیش از ۲۰ سال اختلاف سنی داره، تو اگه حادثه ناگواری برات پیش نیاد و جوون مرگ نشی حالا حالاها باید شاهد فوت دونه دونۀ اعضای خاندانت باشی.. و خب من دقیقاً دقایقی قبل از شروع مسابقه ام با چند تماس رگباری مواجه شدم و بعد هم چون نتونستم پاسخ بدم یک پیامک کوتاه رویت کردم که خاله فوت کرد! نفهمیدم کجام و چی کار باید بکنم..
ادامه مطلب

گربه سیاه

آقا یه هفته نگذشته بود که آخرین عمۀ بازماندۀ مادر هم به رحمت خدا رفت و اصلاً یه وضعی! عروسمون توی این هیر و ویر ورداشته پیام داده به مادرشوهرش که می خوام برم موهام رو مش و هایلایت کنم و قشقرقی به پا شد که بیا و ببین! خب ناقص العقل می خوای انجام بدی برو کارت رو بکن دیگه پیام دادنت چیه؟ عزرائیل هم که حسابی داره دور و برمون می پلکه.. درسته ماه رمضان امسال تلاقی پیدا کرده با عید نوروز ولی حاجی هشت میلیارد و خورده ای آدم..
ادامه مطلب

گفته ام خدانگهدار

چه بریز و بپاشی کرده ام این سال ها. از خودم، از روانم، از صبر و قرارم، از احساسات و عواطفم، از طاقتی که حالا دیگر طاق شده، از قلبی که حالا دیگر مثل سابق شوری ندارد و اشتیاقی در آن پرپر نمی زند. دارم یک به یک رها می کنم آن خرده ریزه های مانده را. آن ته مانده های اشتیاقم به آدم هایی که زمانی دوستشان داشته ام و حالا دورند و نیستند و نصفه نیمه اند. دارم خودم را می بُرم از همه. دستِ خودم را می کشم به سمتِ خلوتم، به انزوای مستدامم، دارم بر می گردم به زهدان
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها